تبليغاتX
با عشق درحوالی فاجعه!

1

وقتی به سویم می­آمدی

پیراهنم بوی هوس گرفته بود

پاره اش کن تا دیگر از این خیال­ها به سرش نزند.

 

۲

این روزها فقط در خواب­هایم به سراغم می­آیی

درست زمانی که من حرفی برای گفتن ندارم

و تو نگاه میکنی و گاهی­هم لبخند...

و ناگهان می­روی  و من نمی­توانم صدایت کنم

ای کاش زبان خواب را بلد بودم!

 

3

می­خواهم آنقدر به ردّه­پاهای رفته­ات خیره شوم

تا سنگینی نگاهم جای خالی پاهایت را پرکند

تا شاید فراموش کنم

روزی زنی از میان چشمانم عبور کرده بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:27  توسط   | 

به یاد خونِ پاکِ هم­خونانم،

مردمانی که تا همیشه نامِشان درتاریخ سبزخواهد ماند

وهمچنین تقدیم به جاودانه­ صدایِ موسیقیِ ایران زمین،

استاد محمدرضا شجریان.

                                              "ژوزف بالسوما"

 

سلام استاد!

بی­پرواترین آوازسالت را شنیدم

شِکوِه ازمردانِ نامردِ دیارت را شنیدم

های سربازان!

پنبه­ها را ازدرون گوش بردارید

لحظه­ای درسینه جای سنگ وآهن، قلب بگذارید

وازتهدید،بی­رحمی،تجاوز

وهرچه می­جَهد خون برادر،دَست بردارید

ببین برجسم وجانِ پیرِمادرلرزه افتاده

ببین استادهم ازشرمِ مادرناله سرداده

بشین،بشنو برادر! 

                 با توهستم من:

تویی که درمیان دست­هایت آتش اهریمن افتاده

گناهم چیست؟!

بگوازمن چرا اینگونه دلگیری؟

              بگوبا من چرا بَد می­کنی؟

                       بی­بهانه کینه می­گیری؟

بدان کافر،منافق، هرچه باشم، با تویکسانم

مَپرس ازمن که آیا مردهستم یا که زن؟

آدَمَم...

ازین جنسیّت وتبعیض بیزارم

من وتو یک به یک، یعنی برابر

ببین فرقی نداریم؟

بیا درسینه­ها جای گلوله،عشق بگذاریم

برادرجان!

اگردرسینه­ات یک عشق می­خواهی؟

تفنگت را زمین بگذار

وگرنه عشق هم بی­عشق!

بیا اصلاً تفنگت را به سوی من نشانه ­رو

بزن...  آتش... چه شد؟

مُردم؟

نه!

هزاران سال بگذشته است

امّا همچنان سبزم

وتاریخ اینچنین درخاطراتش می­نویسد:

که من فرزندِ کوروش، دین وایمان وخدایم، سرزمینم،

خاکِ ایرانم

همانجایی که مانند نیاکانم

برای سربه راه آوردن اهریمنانش،

خون بهاء دادم.

وامّا تو!... چه شد؟  کُشتی؟

آری، یک برادر را،

به دنبالِ خودت داری همیشه،هرکجا

هرروز وهرشب، آهِ مادر را

وتاریخ اینچنین نامِ تورا با لعن می­خواند:

تویی همزادِ اهریمن

تویی آن مردِ چنگیزی

بپا کردی دوباره درزَمانت،خشم وخونریزی

عَجَب قومی!  

          عَجَب دینی!

عَجَب پروردگار پنجه خونینی!!!

بگونام خدایت چیست؟

چرا برقتل­عامِ بندگانش حُکم می­خواند؟

بگواینباراهریمن،

برکدامین قومِ فاسد سُلطه می­راند؟

وحالاهموطن!

بگوتصمیم خود را برچه می­زاری؟

ببین من حاضرم،

اینجا، سَراپا،

سینه­ام حاضر،

وازخشمِ تفنگ تو نمی­ترسم، بیزارم

بزن، شلیک کن، می­بَخشمت

کمک کن تا برای قومِ تو، یک ننگ بگذارم!

برادرجان!

بیا وگوش بسپاربراین آوازاستادت

که شاید لحظه­ای ازخواب برخیزد، وجدانت

ببین تاریخ هم لب به سخن وا کرد:

بگو ازنسلِ کوروش یا که چنگیزی؟

ببین برسرزمینت عشق می­ورزی؟

یا که آتشبارمی­ریزی؟

وحالا این تفنگت،

سینه­ام،

     نشمار،

      شروع کن،

             حاضرم،

با تومی­گویم:

امّا ای برادرجان!

فقط یکبار، برای آخرین بار:

تفنگت را زمین بگذار

ویا نه! 

با تفنگت سینه­ی من را هدف بردار

بزن...

آتش...

چه شد؟

مُردم؟

نه!

همچنان سبزم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:53  توسط   | 

زندگی تکرارحادثه ایست،

که شاید دیگرهیچگاه تکرارنشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:32  توسط   |