1
وقتی به سویم میآمدی
پیراهنم بوی هوس گرفته بود
پاره اش کن تا دیگر از این خیالها به سرش نزند.
۲
این روزها فقط در خوابهایم به سراغم میآیی
درست زمانی که من حرفی برای گفتن ندارم
و تو نگاه میکنی و گاهیهم لبخند...
و ناگهان میروی و من نمیتوانم صدایت کنم
ای کاش زبان خواب را بلد بودم!
3
میخواهم آنقدر به ردّهپاهای رفتهات خیره شوم
تا سنگینی نگاهم جای خالی پاهایت را پرکند
تا شاید فراموش کنم
روزی زنی از میان چشمانم عبور کرده بود!
به یاد خونِ پاکِ همخونانم،
مردمانی که تا همیشه نامِشان درتاریخ سبزخواهد ماند
وهمچنین تقدیم به جاودانه صدایِ موسیقیِ ایران زمین،
استاد محمدرضا شجریان.
"ژوزف بالسوما"
سلام استاد!
بیپرواترین آوازسالت را شنیدم
شِکوِه ازمردانِ نامردِ دیارت را شنیدم
های سربازان!
پنبهها را ازدرون گوش بردارید
لحظهای درسینه جای سنگ وآهن، قلب بگذارید
وازتهدید،بیرحمی،تجاوز
وهرچه میجَهد خون برادر،دَست بردارید
ببین برجسم وجانِ پیرِمادرلرزه افتاده
ببین استادهم ازشرمِ مادرناله سرداده
بشین،بشنو برادر!
با توهستم من:
تویی که درمیان دستهایت آتش اهریمن افتاده
گناهم چیست؟!
بگوازمن چرا اینگونه دلگیری؟
بگوبا من چرا بَد میکنی؟
بیبهانه کینه میگیری؟
بدان کافر،منافق، هرچه باشم، با تویکسانم
مَپرس ازمن که آیا مردهستم یا که زن؟
آدَمَم...
ازین جنسیّت وتبعیض بیزارم
من وتو یک به یک، یعنی برابر
ببین فرقی نداریم؟
بیا درسینهها جای گلوله،عشق بگذاریم
برادرجان!
اگردرسینهات یک عشق میخواهی؟
تفنگت را زمین بگذار
وگرنه عشق هم بیعشق!
بیا اصلاً تفنگت را به سوی من نشانه رو
بزن... آتش... چه شد؟
مُردم؟
نه!
هزاران سال بگذشته است
امّا همچنان سبزم
وتاریخ اینچنین درخاطراتش مینویسد:
که من فرزندِ کوروش، دین وایمان وخدایم، سرزمینم،
خاکِ ایرانم
همانجایی که مانند نیاکانم
برای سربه راه آوردن اهریمنانش،
خون بهاء دادم.
وامّا تو!... چه شد؟ کُشتی؟
آری، یک برادر را،
به دنبالِ خودت داری همیشه،هرکجا
هرروز وهرشب، آهِ مادر را
وتاریخ اینچنین نامِ تورا با لعن میخواند:
تویی همزادِ اهریمن
تویی آن مردِ چنگیزی
بپا کردی دوباره درزَمانت،خشم وخونریزی
عَجَب قومی!
عَجَب دینی!
عَجَب پروردگار پنجه خونینی!!!
بگونام خدایت چیست؟
چرا برقتلعامِ بندگانش حُکم میخواند؟
بگواینباراهریمن،
برکدامین قومِ فاسد سُلطه میراند؟
وحالاهموطن!
بگوتصمیم خود را برچه میزاری؟
ببین من حاضرم،
اینجا، سَراپا،
سینهام حاضر،
وازخشمِ تفنگ تو نمیترسم، بیزارم
بزن، شلیک کن، میبَخشمت
کمک کن تا برای قومِ تو، یک ننگ بگذارم!
برادرجان!
بیا وگوش بسپاربراین آوازاستادت
که شاید لحظهای ازخواب برخیزد، وجدانت
ببین تاریخ هم لب به سخن وا کرد:
بگو ازنسلِ کوروش یا که چنگیزی؟
ببین برسرزمینت عشق میورزی؟
یا که آتشبارمیریزی؟
وحالا این تفنگت،
سینهام،
نشمار،
شروع کن،
حاضرم،
با تومیگویم:
امّا ای برادرجان!
فقط یکبار، برای آخرین بار:
تفنگت را زمین بگذار
ویا نه!
با تفنگت سینهی من را هدف بردار
بزن...
آتش...
چه شد؟
مُردم؟
نه!
همچنان سبزم...
که شاید دیگرهیچگاه تکرارنشود!